تا سرزمين نور راهی نيست.اگر سعادتش را داشته باشی و همتي، می توانی در اين بهشت گمشده قدم بگذاری و نفس تازه کنی.
تا سرزمين نور راهی نيست و اين را تو خوب می دانی دل من که نمی گذاری به شهر دود و آهن و سيمان عادت کنم و به بوی نامانوس ادکلنها خو بگيرم..
من نمی توانم به تو حق ندهم که در ازدحام خيابانها و هياهوی حراجها ، احساس غربت نکنی .
من به تو نمی توانم حق ندهم که بيقرار نباشی و به ياد روزهايی که بوی اسکناس نداشت ، بيتابی نکنی.
من به تو نمی توانم حق ندهم که درپی آن آمدهای صاف و ساده و صادق ، آن مردان بزرگ و صميمی و بی ادعا نباشی . مردانی که آميزه ای از حماسه و ايمان بودند و از نفسهايشان رايحه نجيب عشق به مشام ميآمد.  همانان که در چشمهايشان برقی آسمانی داشت و لبخندشان ، دريايی از اميد و مهربانی بود . همانان که ...

آه چه بگويم ! ‌! ‌! ‌!

دل من ! تو حق داری به جستجو برخيزی و از تنهايی در ميان انبوه آنانی که ديروز فراموش کرده اند و در ماراتن بی فرجام برخورداری در پی سبقت از يکديگرند، بنالی.
تو حق داری مرا با گذشته ام مقايسه کنی و تفاوتهايم را به رخم بکشی.و به من که گاهی از دست تو کلافه و مستاصل می شوم، صراحتا بگويی که قرارمان اين نبود.
من می دانم که بايد تا دير نشده در برنامه هايم تجديد نظر کنم .
من ميدانم که اگر می خواهم در امتحان قيامت مردود نشوم فکری به حال اين همه تجديدی هايم بکنم.
من نميدانم که چرا اين قدر با تو و با خود بیگانه شده ام و زرق و برق دنيا چگونه مرا فريفته است که مجال انديشيدن و رسيدگی به اعمالم را ندارم.
من گر چه بسيار ميدانم ، اما نميدانم که چرا از دانسته هايم بهره نمی گيرم و لغزشها يکی پس از ديگری مرا از قله ای که سر بر آسمان می سايید ، روز به روز به سمت دره ای که چون سياهچال تاريک است فرو می کشاند.
تو حق داری مرا نکوهش کنی و من سزاوارم که با کوله بار سنگينی از اندوه و ندامت سرزنش های تو را بشنوم و دم بر نياورم.

اينک سالهاست که ديگرصدای غرش توپخانه ها و هواپيماهای جنگنده به گوش نمی رسد و از آژير خطر و موج انفجار راکتها  و خمپاره ها خبری نيست. جنگ ظاهراٌ تمام شده است. اما تو باور نداری و مدام مرا سوال پيچ می کنی و نمی گذاری مثل بقيه آرام بگيرم و جسم خسته ام را به خواب بسپارم.

هنوز بيدارم و به ياران و دوستانی می انديشم که سبز زيستند و سرخ به بار نشستند.سينه سرخان مهاجری که به آسمان بال گشودند  و از قيد قفس تنگ زندگی و تن رهايی يافتند . رفتند تا بمانيم. سبز و سرافراز. آزاده و بی نياز.

می پرسی پس آنان را چه کرديم؟؟

می پرسی من در کدام جبهه، وکدام سنگرم؟و سلاحم چيست؟
من گرچه می توانم ساعتها برايت در اين باره سخنرانی کنم اما نميدانم چرا شرمساری به زبانم رخصت سخن گفتن نمی دهد.من بايد به سرزمين نور برگردم.
من شناسنامه ام را در آنجا گذاشته ام.
من آيينه ای را که هر روز خود را درآن می نگريستم و در آن می گريستم.
من  قمقمه ای که با آن عطشم را فرو می نشاندم.


من لباسهای خاکيم را که مرا ترغيب می کرد که خاکی باشم و تکبر نورزم .
من روياهايم را که خدمت به مردم بود
من . . . . . .  را در آنجا ، جا گذاشته ام.
چه لذتی دارد  رهايی از سکون و راهی شدن
چه لذتی دارد تماشای آفتاب هنگام طلوع و غروب در افق. آنگاه که به سرخی می گرايد.
چه لذتی دارد حضور در سرزمين لاله ها و همنشينی با ملائک در دياری که مجاور کربلاست و فضای آن از رايحه خوش ملکوت آکنده است.

خوشا به حال اهل سفر
خوشا به حال کسانی که از قيد خويش و تمنيات دنيا رسته اند و سبکبال تر از پرندگان ، پرواز را برگزيدند.
خوشا به حال . . . . . . . . . .

سرزمين نور سرشار از گفتنی های بسيار است که ناگفته مانده ،
سرزمينی ست که هر بار می توان آن را دوباره عاشقانه کشف کرد و به تماشای پلهايی نشست که زمين را به ملکوت آسمان متصل می کند و . . . . . .

« التماس دعا »


پنجشنبه، ۲ خرداد ۱۳۸۷ - ۰:۵۸ صبح     

نظرات (37)
مریم    جمعه، ۱۰ خرداد ۸۷ :: ۹:۰۵ بعدازظهر
سلام به منتظران اقا بدانید که منتظر ظهور حضرت مهدی ، پاداشی دارد همانند پاداش کسی که روزها روزه وشبها شب زنده دار است و کسی که د ر این حال (انتظارفرج) بمیرد مانند کسی است که در میان خیمه حضرت مهدی (عج) و در جمع لشگریانش از دنیا رفته است.. همه ما یک روزی اومدیم و یک روز میریم بهتر نیست به حرفای خدا گوش بدیم؟ اگه میخوای ندای خدا رو بشنوی بهم سر بزن منتظرتم علی علی یا علی [بدرود]
دیده بان    جمعه، ۱۰ خرداد ۸۷ :: ۷:۰۴ صبح
سلام بر بندگان خوب خدا... هميشه دلم مي خواست يك ضربه خفن به دشمن وارد کنم ؛ يك روز كه داشتم به توصيه ولي امرم حضرت صاحب الزمان (عجل الله فرجه الشریف) ، 50 آيه قرآن روزانه ام را مي خواندم چشمم افتاد به اين آيه «شيطان براي انسان دشمني آشكار است » . ناگهان شستم خبردار شد كه اگر مردي ديده بان خودت باش ، ببين در جبهه دشمنت چي برايت تهيه ديدند ، استحكامات دشمن چيه ؟ طرح و برنامه اش چيه ؟ نمي داني جه بارقه اميدي در دلم روشن شد وقتي همان لحظه سريعاً به ياد تو افتادم كه بهترين رفيقمي ! گفتم اين شرح را برايت بنويسم تا تو بيايي و ديده بان من باشي ، تا با دشمن شناسي به كمك هم پوز دشمن را بزنيم ، تو با چشم پاك و نافذت و با انتقادهاي سازنده ات همچون آيينه اي نقطة ضعف و قوت جبهة من را نشان دهي ، و با آن ديده گان كه به دوربين مصلحت رفيق را خواستن مسلح شده است ، فقط خوب مرا نگويي و بديهايم را برايم "هويدا" كني . چون دشمن من و تو يعني ابليس جنودش را در جبهه خودي وارد كرده و با كمك ستون پنجم يأس از رحمت خدا ، روي كم و كاستي هاي ما برنامه ريزي مي كند . به یاری خدای توانا اللهم عجل لولیک الفرج...
سعیده    چهارشنبه، ۸ خرداد ۸۷ :: ۹:۰۴ بعدازظهر
با سلام به دوست خوبم ایام فاطمیه و فرا رسیدن شهادت بانوی دو عالم، ام ابیها حضرت فاطمه الزهراء (س) را به پیشگاه فرزند عدالت گستر شان امام زمان (عج) ، همچنین به تمامی دوستداران اهل بیت عصمت و طهارت از صمیم قلبم تسلیت عرض می کنم. ممنون از حضورت ، در انتظار سبز. اولین باره به وبلاگ زیبا یتان سر می زنم. مطالب خوبی دارید.استفاده کردم. امیدوارم رهرو خوبی باشیم. ....................... خدا يك بار از من پرسيد: تو چرا گناه مي كني؟ من در پاسخش سر به زير افكندم و چشمهايم را بستم. خدا نوازشم کرد وفرمود: پس كي توبه مي كني؟ من بيشتر خجالت كشيدم. گفت: من منتظرم ... ....................... تو این ایام عزیز برام از صمیم قلبت دعا کن. خیلی محتاج دعای خوبانی چون شما هستم. ممنونم. دعا گوی شما و همه ی خوبانم. شاد باشی و پیروز. در پناه حق [گل][گل][گل]
ماماني هستي (سايه صبور)    چهارشنبه، ۸ خرداد ۸۷ :: ۰:۴۹ بعدازظهر
سلام برادر گرامی قلمت همچنان پاینده باشد که وقتی مینویسی انگاری که نوک قلم را بر روح آدمی میزنی و جوهر وجود را قلقلک میدهی . حال خوبی نداشتم وقتی مطلبت را خواندم بدتر از قبل شدم ... نمیدانم این وای و اما از دلم است یا از زمانه و آدماش ؟ فقط میدونم که دلم میخواد هرچه زودتر از این زمین خالی از مهر و صداقت پر بزنم و برم ...
احمدی    چهارشنبه، ۸ خرداد ۸۷ :: ۸:۰۹ صبح
سلام بر خرمشهر ... سلام بر آنها که سرخی خون شهیدان را با سبزی قلم خویش جاودانه میکنند... سلام بر آنها که از شهیدان میگویند و داغ و درد و حسرت ما را هر روز تازه میکنند.. سلام بر آنها که به یادمان میآورند آن سرداران بی سر، مردان مرد و آن عارفان رزمنده را ... وخدا شهیدان را انتخاب کرد تا ستاره ها در اوج بیکران خویش تنها نباشند. و شهیدان خود انتخاب میکنند قلم ها ، قدم ها و زبان هائی را که دوست دارند کارهای کرده و ناکرده­ی آنها را بنویسند و راههای رفته و نارفته آنها را بپیمایند و حدیث های ناگفته آنها را بازگوکنند. و آنها در اوج رحمت و شکوه و کرامت الهی در رضوان در گشت وگذارند. نه غصه ای دارند از آینده خویش و نه حسرتی نسبت به گذشته خویش! و شاهد هستند بر نهایت رحمت و عشق الهی و نهایت کینه و خشم دشمن! وشاهد هستند برشاهدانی که آنها را دیده اند ، صدایشان را شنیده­ اند ، آوازمناجاتشان را با گوش جان درک کرده اند، نورچهره شان را دیده اند، برق چشمهایشان را نگریسته­اند وعطرشهادت را از وجودشان احساس کرده اند... و شهیدان زمان ندارند که مافوق زمانند و مکان ندارند که مافوق مکانند. آنها در تاریخ و جغرافیا نمی گنجند... آنها بالاتر اززمین و زمانند. روحشان آنقدر بزرگ وسریع بود که تحمل پیکر مادی و نحیفشان را نیاورد.
حاج امیر    چهارشنبه، ۸ خرداد ۸۷ :: ۰:۳۳ صبح
سلام حاجی در باغ شهادت باز باز است. ولی سعادت میخواهد که من نداشتم
عادل    سه شنبه، ۷ خرداد ۸۷ :: ۴:۲۹ بعدازظهر
سلام ... دلکده ی با صفایی داری ... عکس فکه با رمل هاش دلمو لرزوند ...
اسماعیل    دوشنبه، ۶ خرداد ۸۷ :: ۱۰:۲۲ بعدازظهر
سلام نظر ما رو تحویل نگرفتی مومن یعنی دیگه نیام دیگه؟ باشه دیگه نمی یام یا علی
فروغ    دوشنبه، ۶ خرداد ۸۷ :: ۴:۵۶ بعدازظهر
در پناه خدا
URL:
ارمیا    دوشنبه، ۶ خرداد ۸۷ :: ۱۰:۲۴ صبح
سلام حاجی خوشا به حال آنهایی که بودند و ماندند دلم هوای آنهایی را کرده که ندیدمشان نخواندمشان و نفهمیدمشان دلم هوای فرزندان خمینی را کرده و هوای گمنامهای را که بر خاک شلمچه پر پرواز را گشودند
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت