بسیج شجره طیبه ست که در خاک جبهه روئیده است
بسیجی، سلام بر تو
که مروارید خاطرات همیشه زنده
شهامت و استواری را در صدف جانت پرورانده ای
عشق الهیت را ،قلب آسمانیت را  می ستایم 
هفته بسیج بر بسیجیان همیشه بیدار مبارک

متن زیر را سال گذشته در هفته بسیج توی وبلاگم زدم.حقیقتش خیلی به دل خودم نشست. لذا فرا رسیدن هفته بسیج بهونه ای شد تا دوباره این مطلب رو توی وبلاگم بزنم. امیدوارم مورد قبول شما عزیزان قرار بگیره .

ببخشيد خانم! خيابون شهدا همين‏جاست؟

شهدا ... !؟ نمى‏دونم، فكر نكنم!

ببخشيد آقا پسر خيا ...

معذرت مى‏خوام ... ديرم شده ... قرار دارم .

آقا ... ببخشيد ، آقا خيابون شهدا همين‏جاست؟

شهدا؟! راستش من چندسالى نيست اين‏جام . بعيد مى‏دونم همين باشه!

ممنون!

محسن گيج‏شده بود . همه چيز عوض شده . انگار كه يك قرن از آن سال‏ها كه در اين شهر بودند، مى‏گذرد . آدم‏ها! حتى آدم‏هاى اين شهر هم عوض شده‏اند، آدم‏هاى اين خيابان! توى فكر و خيال بود كه هوار يك پسر جوان او را به خودش آورد .

هى آقا مگه كورى؟ پاى منو له كردى .

محسن نگاهش به پسر كه موهاى وزوز روغن‏خورده داشت، افتاد . نتوانست تشخيص دهد چيزى كه پسرك پوشيده، تى‏شرت است‏ يا زيرپيراهن . به طرز مسخره‏اى تنگ و چسبناك بود . بازوهاى درشت و استخوانى پسر را كه از زير نيم وجب آستين رويش مى‏ديدى، ترس برت مى‏داشت و شلوارى كه دلت مى‏خواست‏بدانى چند ساعت‏براى پوشيدنش وقت صرف كرده و اصلا با اين تنگى چطور با آن قدم برداشته!؟ رد بازوهاى استخوانى پسر را كه گرفته به انگشتانى باريك و سفيد با ناخن‏هاى بلند كه لاك مشكى خورده بود و يك انگشتر نقره با نقش جمجمه رسيد كه به سختى توى انگشت‏هاى درشت پسرك قفل شده بود . با خودش فكر كرد كه چه چيزى مى‏تواند اين دست‏هاى قفل شده را از هم باز كند؟ نگاهش كه به چهره‏ى دخترك افتاد، يك آن، جاخورد .

اما نه ... درست ديده بود . شبيه‏ترين چهره به نقش ابليس كه ديشب توى تئاتر ديده بود . خط چشم درشت مشكى كه يك بند انگشت از انتهاى چشم‏ها بيرون زده بود، با سايه‏اى بنفش كه هولناكى چشمش را دو برابر كرده بود و لب‏هايى كه زير آوار رژلب مشكى دخترك داشت‏خفه مى‏شد . نگاهش كه به لباسش خورد، ديگر نخواست آن‏جا بماند . عذرخواهى كرد و به سرعت از آن‏ها دور شد .

مغازه‏ها همه طور ديگرى شده بودند . ويترين‏هاى پرزرق و برق با دالان‏هاى تاريك و كوچك . يك دسته دختر با صورت‏هاى آرايش كرده از روبرو رد مى‏شوند . صداى خنده‏هايشان را از بيست قدمى مى‏توانستى بشنوى . از كنارش كه رد شدند، بوى تند ادكلان‏هاى آمريكايى‏شان مى‏خواست‏خفه‏اش كند . به راهش ادامه داد . كم كم داشت‏به اين صحنه‏ها عادت مى‏كرد . دستهاى به هم قفل شده، دسته‏هاى دختران يا پسران جوانى كه تشخيص باهم يا بى‏هم بودنشان دشوار بود .

به پاساژ كه رسيد، دهانش بازماند . همه چيز چقدر زود اتفاق افتاده بود . چندين سال پيش اصلا اثرى از اين ساختمان‏هاى شيك و بلند نبود، اما حالا چند قدمى به طرف پاساژ برداشت، ترجيح داد برگردد . بوى تند سيگارهاى خارجى كه با ادكلان‏ها و مواد آرايشى مخلوط شده بود، حالش را بد مى‏كرد . ديگر خودش هم داشت مطمئن مى‏شد كه اشتباه آمده . دلش مى‏خواست هرچه زودتر از آن‏جا دور شود .
تا بلوار راه چندانى نبود، اما تحمل يك قدم ديگر در اين خيابان برايش دشوار بود . دلش گرفت . ياد خيابان شهدا افتاد . چه ساده و بى ريا بود . چقدر قدم زدن در آن را دوست داشت .

به زحمت از لابه لاى موتورها، ماشين‏هايى كه مثل اسب رم كرده مى‏تاختند، گذشت تا به آن‏طرف خيابان رسيد . دلش مى‏خواست جلو اولين تاكسى را بگيرد تا يك ‏راست‏به هتل برساندش . پيكان سفيد مدل هشتاد قبل از بقيه پيداش شد . محسن نفس راحتى كشيد و سريع برايش دست تكان داد .

•بلوار!

ماشين چندقدم جلوتر ترمز كرد . سهراب به طرف ماشين رفت . صداى موسيقى تكنو تمام محوطه را پركرده بود . ماشين آرام آرام جلو رفت . محسن سرجايش ايستاد . تازه متوجه دخترك جوانى كه چند متر جلوتر از او قدم برمى‏داشت‏ شد و راننده‏ى جوان كه هماهنگ با قدم‏هاى او ماشين را به جلو مى‏راند و از داخل ماشين چيزهايى مى‏گفت .
محسن سرش را برگرداند . چند ماشين با سرعت از مقابلش رد شدند;

 •بلوار؟ 

 •بلوار؟ 

 •مستقيم ...

نگاهش را دوباره به سمت پيكان مدل هشتاد كشاند . هنوز در همان حال بود . فقط چند متر جلوتر ... چند قدم به طرفش برداشت . نگاهش را به راننده‏ى جوان انداخت . موهاى وزوز آغشته به روغن با پيراهن چسبناك كه ... محسن ديگر داشت‏حالش به‏هم مى‏خورد . احساس كرد چقدر هواى اين‏جا آلوده است . چقدر تهوع آور است . جلو اولين تاكسى را گرفت

 • دربست!

توى ماشين كه نشست ‏يك نفس عميق كشيد . صداى اصفهانى فضاى ماشين را پر كرده بود:

زين‏گونه‏ام كه در غم غربت‏ شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران، غريب نيست

دلش مى‏خواست زانوهايش را بغل بگيرد و يك دل سير گريه كند .

كاش اين‏جا هم مثل خيابان شهدا بود . كاش آن آدم‏ها اين‏جا بودند . حتى از بچه‏هاى مسجد هم خبرى نيست . تاكسى آرام آرام مى‏رفت و محسن گوشه و كنار خيابان را به دنبال لااقل يك نگاه آشنا مى‏گشت . از جايش پريد! حس كرد چيز آشنايى به چشمش خورده . برگشت و به عقب نگاه كرد . يك بار ديگر به تابلو خيره شد . « بيمه ايران شعبه ... (شهداء سابق) » ماشين آرام آرام به جلو مى‏رفت و محسن همين‏طور مات و مبهوت به نام شهدا كه دورتر دورتر مى‏شد، چشم دوخته بود . صداى اصفهانى توى فضا پيچيد .

گـم‏گشتـه‏ى ديـار محبـت كجــــــا رود

نام حبيب هست و نشان حبيب نيست ...


جمعه، ۲ آذر ۱۳۸۶ - ۵:۳۴ بعدازظهر     

نظرات (43)
افسانه    چهارشنبه، ۷ آذر ۸۶ :: ۳:۳۲ بعدازظهر
خدا قوت وبلاگ جالبی دارید سربلندباشید
بارقه    چهارشنبه، ۷ آذر ۸۶ :: ۲:۱۶ بعدازظهر
سلام یک شعر توی وبلاگ قدیمیم هست در تعریف بسیج که خیلی به دل خودم نشسته خواستید سری بزنید با عنوان بیا که مرحم این زخم کیسه ای نمک است. http://www.persianblog.ir/posts/?weblog=mahnaz1363.persianblog.com&postid=6886444 توی این وبلاگم هم یک چیزهایی می نویسم. خوشحال می شم سری بزنید یا علی
محب ولایت    چهارشنبه، ۷ آذر ۸۶ :: ۶:۳۷ صبح
حكمت رضوى مَن حاسَبَ نَفسَه رَبِحَ و مَن غَفَلَ عَنها خَسِرَ تواى كه ديده فرو بسته اى ز كرده خويش هميشه زشتى احوال ديگران بينى حساب نفس بدانديش كن كه سود برى شوى چو غافل از اعمال خود زيان بينى مَنِ اعتَبَرَ اَبصَرَ وَ مَن اَبصَرَ فَهِمَ و مَن فَهِمَ علِِمَ امام راست كلامى كه مرد باتدبير هزار نكته از آن يك كلام مىخواند كسى كه عبرت گيرد بسى شود بينا كسى كه بينا گردد بفهمد و داند افضَلُ المالِ ما وُقىَ به العِرضُ توانگر را بگو امروز كن ايثار سيم و زر كه فردا سيم و زر در اختيار ديگران باشد بهين مال آن بوَد كان موجب حفظ شرف گردد اگر در راه ديگر صرف شد، حاصل زيان باشد المُؤمِنُ اِذا غَضِبَ لَم يُخرِجهُ غَضَبُهُ مِن حَقّ سخنى بشنو از امام غريب تا شود علم و دانشت افزون مرد مؤمن اگر به خشم شود نرود از طريق حق بيرون المُؤمِنُ اِذا قَدرَ لَم يَأخُذُ اَكثَرَ مِن حَقّه نكته اى بشنو ز فرزند رسول آن كه مردم را امام و پيشواست گر كه قدرت دست مؤمن اوفتاد بيشتر از حقّ خود هرگز نخواست
تا ظهور    سه شنبه، ۶ آذر ۸۶ :: ۷:۲۰ بعدازظهر
سلام .حاجی خوبی . بسیجی یادگار امام (ره) و سرمایه ملی کشور است مقام معظم رهبری حاجی دیروز جات خالی بود رفته بودم به دیدار آقا همایشبزرگ شکوه و پایداری .باورت نمی شه وقتی از روبروم رد شد بغض گلو فشرد خودمو نتونستم تحمل کنم زدم زیر گریه .چه جذبه ای .چه ابهتی . داغ دلمو تازه کردی کردی .همیشه دلم می گیره وقتیی می خوام برم محل کارم از روبروی دانشگاه آزاد اسلامی رد می شم انواع مختلف قیافه با مدلهای مختلف و...... یکی از بچه ها حرف خوبی می زد می گفت یک جمله بگید توش 3 تا دروغ باشه یکی گفت دانشگاه آزاد اسلامی اولی این که دانشگاه نیست محل علم آموزی نیست هرروز مدلهای مختلف رو از هم یاد بگیرند دوم اینکه آزاد شهریه ها دوبرابر سوم این که کجاش به اسلام می خوره تا اسلامی باشه . خلاصه از شهدا فقط اسم خیابونش مونده که تازه دارند عوضش می کنند می زارند گلستان اول تا الی آخر ..............
عاشق خدا    سه شنبه، ۶ آذر ۸۶ :: ۳:۲۹ بعدازظهر
خدایا ! از ان دست ادمایی قرارم نده که فقط بگوید شهدا شرمنده ایم یا شهدا بعد از شما چه کرده ایم یا بدتر بعد از شما هیچ نکرده ایم
عقیق    سه شنبه، ۶ آذر ۸۶ :: ۹:۵۶ صبح
با سلام و یاد بزرگ مردانی که تارک تاریخ را با قدمهای استوارشان و رشادت بی نظیرشان تابنده کردند.... همیشه یاد اوری اخلاص و شفافیت ان دوران و فرزندان آن دوران که گرد آسیب روزگار موهایشان را سپید کرده آرام بخش جان خسته است. وقتی از خاطراتش که کمتر می گوید ،می شنوم ، برقی در چشمانش می زند و اهی که چرا با آن همه تیر و ترکش که میلیمتری با من فاصله داشت ماندم و نوری از بشره اش می تابد... اینها یادگار اخلاص و مردانگیست و گوهرانی وام دار این خاطراتند که باید می ماندند برای روز مبادا... و روز مبادا نزدیک است............... الهمه عجل لولیک الفرج... امین
امیر حسین    سه شنبه، ۶ آذر ۸۶ :: ۹:۲۶ صبح
سلام حاجی جان ممنون از حضور سبزتون به بهانه نشانی خیابان شهدا یه مطلب جدید نوشتم خوشحال میشم تشریف بیاورید و نقدش کنید
زهرا    دوشنبه، ۵ آذر ۸۶ :: ۱۱:۴۳ بعدازظهر
سلام/خوبید؟ بیا به مدرسه عشق ثبت نام کنیم زلال زمزمه ی عاشقان به جام کنیم بسیجیانه به قلب سیاه شب بزنیم به چشم شب زدگان خواب را حرام کنیم نگاه قافله دل به سوی کرب و بلاست سفر به جانب آن خاک سرخ فام کنیم/موفق باشید
م.ص    دوشنبه، ۵ آذر ۸۶ :: ۱۱:۰۱ بعدازظهر
سلام از اینکه خبر نمودید سپاسگزارم . بسیار خوب وارزنده بود .امبدوارمستمر باشه . نباید فراموش کرد که تغییر همراه با مقتومت است و به طول می انجامد ودیگر اینکه جامعه همواره نیاز به ملاک دارد و تلاش برای نگهداری انقلاب از انجام آن به مراتب سختر ه . خوشحال میشم فرصت شد به وبم سر بزنید . همواره شاد وتندرست
خاتون نيلوفري    دوشنبه، ۵ آذر ۸۶ :: ۴:۱۲ بعدازظهر
الهی نامه آیت الله حسن زاده آملی «الهى! از من آهى و از تو نگاهى» «الهى! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم!» «الهى! در بسته نيست، ما دست و پا بسته‏ايم.» «الهى! در راهم و همراه درد و آهم، آهم ده و راهم ده». «الهى. دل چگونه كالايى است كه شكسته آن را خريدارى و فرموده‏اى: پيش شكسته دلانم.»... «الهى! آمدم، ردّم مكن، آتشينم كرده‏اى، سردم مكن» التماس دعا یا حق...
صفحه اصلي | آرشيو | لينکستان | تماس با ما
جهت اطلاع از به روز شدن وبلاگ ايميل خود را وارد نماييد .

عضويت لغو عضويت